گرد آورنده:نرگس بحرینی                                                                                                

دو گلِ زیبای لاله

 

نویسندگان: دکتر پر یسپرسن

هاله رضایی

 نکته آموزشی: ارزش ها                                                                                                  

 

سوال كليدی داستان این است كه آيا ارزش هایی مانند راست گویی، صداقت، تواضع یا در مقابل  دروغگویی، تکبر و... اصولی هستند كه ما آنها را در طول زندگی خود می آموزيم يا آنها اموری ذاتی اند که از لحظه تولد در درون هر انسانی وجود دارند؟ از سوی دیگر انسان با شگفتی ها و سوال هایی كه در ذهن خود دارد متولد شده است، بنابراين در عميق ترين بخش ذهن هر انسانی، سوالی بزرگ و همیشگی وجود دارد که اغلب اوقات در درون اوست: من کیستم؟!

ما در آغاز زندگی خود همان كارهایی را انجام می دهيم كه ساير افرادی كه در اطراف ما هستند انجام می دهند؛ به این معنی که كودكان در سنين پايين از بزرگترها تقليد می كنند. واقعیت این است که بزرگسالان هم كارهای تقليدی زيادی انجام می دهند در حاليكه آنها گمان می كنند اعمالی را انجام می دهند که می خواهند! بزرگسالان اغلب نمی توانند بين اين دو مساله تمايز قائل شوند كه آيا رفتارهای آنها واکنش هایی تقليدی است يا مستقل؟ این واقعیت تلخی است که ما در بسیاری از موارد مانند آدم های ماشینی زندگی می كنيم و نمی توانيم به طور مستقل فكر كنيم.

درواقع اکثر اوقات افكاری در ذهن بزرگسالان تشکیل می شود كه تصور می کنند برخی موضوعات با ارزش و برخی دیگر بی ارزش و کم بها هستند، اما اين مطالب را از كجا آموخته اند؟ من حدس می زنم ما اين موضوعات را از دوران كودكی آموخته ايم!

آنچه به نظر مهم و اساسی می رسد این است که تعلیم و تربیت باید از همان نخستين سنین رشد و پرورش کودک بر پایه آگاهی از سوال هايی باشد كه ذهن انسان را از زمان تولد در بر گرفته است، تمام آموزش ها بايد به اين مطلب توجه داشته باشند كه هدف  اين سوال های درونی و فطری چيست؟

كودكان می بينند كه بزرگترها نقش هايی بازی می كنند، وآنها می توانند اكثر مواقع آنها را از ميان نقش هايشان ببينند،  اکثر اوقات دنيای بزرگسالان نوعی بازی است كه در آن آنچه را ديگران از آنها انتظار دارند انجام می دهند!!  پس استقلال فکری و عملی انسان در چه جايی قرار می گیرد و شگفتی ها و سوال های فطری و درونی وی كجا هستند؟

بنابراين در دنيای بزرگسالان نیز در بیشتر مواقع ارزش ها بر پايه عادات است و بستگی به اين دارد كه ديگران چه انتظاری از آنها دارند!! آنچه كه ضد ارزش ها را تعيين می كنند نیز برهمين منوال شکل می گیرند، ما بايد به کودکان نشان دهيم كه ارزش ها مفاهيمی ذهنی(درونی) هستند كه بايد همراه با رشد، آنها را حفظ كنند و از بروز ارزشی شدن موضوعات واهی در زندگی اجتناب نمایند؛ واقعیت این است که ارزش ها ذاتی و درونی اند و همین که انسان، انسان آفریده شده است کافی است تا بداند زیبایی، راست گویی، امانت داری، تواضع و... مواردی پسندیده و مقبول ولی دروغ گویی، خیانت، تکبر و... مواردی زشت و مذموم اند.

این ارزش ها به فرهنگ، زبان و نژاد خاصی تعلق ندارند، به همین دلیل است که می گوییم این ارزش ها ذاتی و درونی اند و باید این نکته را در تعلیم و تربیت کودکان در نظر داشت، بی تردید اين وظيفه سنگينی است و به همین علت بحث در مورد ارزش ها يكی از برنامه های جدی فلسفه برای کودکان می باشد.

 

این داستان را برای کودکان تعریف کنید:

 

""دو گلِ زیبای لاله

 

فاطمه، محمد و رامین زنگ درخانه پدر بزرگ را بصدا در آوردند، اما هیچ کس در را باز نکرد.

فاطمه پرسید: "چرا پدر بزرگ خونه نیست؟"

رامین هم با صدای بلند گفت: "ما یه قصه می خوایم."

ناگهان آنها صدایی از خانه پدر بزرگ شنیدند که آن را خوب می شناختند؛ این صدای طوطی پدر بزرگ بود که فریاد می زد: "سلام بچه ها"

بچه ها هم با صدای بلند جوابش را دادند: "سلام طوطی"

همین موقع در باز شد و پدر بزرگ جلوی در بود. پدر بزرگ آنها را بوسید و گفت: "بیاین تو خونه بچه ها"

پس از چند دقیقه، بچه ها روی زمین نشستند و منتظر شدند تا پدر بزرگ کتاب بزرگ قصه ها یش را از کتابخانه اش بیاورد. پدر بزرگ روی صندلی مخصوصش نشست و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد و شروع کرد به خواندن قصه امروز:

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، یه روزی دو تا گلِ لاله بودن یکی قرمز یکی زرد. لاله قرمز تو باغچه یه مرد پولدار بود و لاله زرد تو باغچه یه مرد فقیر. اون دو تا گلِ لاله یه روز وقتی که صاحبانشون در خانه نبودند شروع کردند به حرف زدن با همدیگه!

لاله قرمز گفت: من یه لاله خیلی خوشگلم. لاله زرد پرسید: چرا تو این فکر را می کنی؟

-چون رنگ قرمز یه رنگ خیلی استثنایی است!!

-چطوری تو به این نتیجه رسیدی؟

-صاحبم اینو بهم گفته، او برای خریدن من پول زیادی پرداخت کرده!

لاله زرد برای مدتی فکر کرد و بعد گفت: صاحب من، منو تو یه پارک پیدا کرد و منو به خونه اش آورد و توی باغچه اش کاشت. اما با این حال منم مثل تو خوشگلم.

لاله قرمز جواب داد: اما تو یه گل لاله ایی هستی که دزدیدنش و این اصلاً قشنگ نیست.

لاله زرد در جوابش گفت: تو فکر نمی کنی که در هر حال ما گل هستیم، تو را خریدند و من را دزدیدند، اما با این حال ما هر دومون یک گل هستیم!

-بله، راستی آدما چه کار می کردند اگر در دنیای آنها هیچ گلی وجود نداشت؟ هردوی ما اینجا هستیم تا دنیا را زیباتر کنیم.

آن دو گل زیبای لاله در این موضوع هم عقیده بودند و برای همین هم به یک نتیجه جالب رسیدند: "احتمالاً ما باهوش تر از آدما هستیم!" این نظر را گل زرد بلند گفت.

گل قرمز هم گفت: "این درسته، حالا ما چه کار باید بکنیم، تو فکر می کنی می توانیم این را به آدمها بگوییم!"

لاله زرد جواب داد: "نه ما که نمی توانیم مثل آنها حرف بزنیم، اما ما می توانیم یک تلاشی بکنیم، بیا جاهایمان را با هم عوض کنیم!"

- "یعنی چیکار کنیم؟"

- "خوب از جایی که هستیم می پریم به جای دیگه، تو بپر به جای من و من می پرم سر جای تو! اینطوری ما جاهایمان را عوض می کنیم!"

- "خیلی فکر خوبیه، بیا زودتر اینکار را بکنیم."

و به این ترتیب دو تا گل لاله هم زمان با هم از داخل خاک هایشان بیرون پریدند و جاهایشان را با هم عوض کردند! حالا لاله زرد در باغچه مرد پولدار بود و لاله قرمز در باغچه مرد فقیر!

چند ساعت بعد دو تا مرد از خانه هایشان بیرون آمدند و خواستند نگاهی به باغچه ها یشان بندازند، مرد پولدار گفت: "من قشنگ ترین گل لاله دنیا را دارم، الان آن را به تو نشان خواهم داد. او به طرف باغچه اش رفت و مرد فقیر هم مثل همین حرف را به او زد.

بچه های خوب حدس بزنید چه اتفاقی افتاد، آنها نمی توانستند چیزی را که می دیدند باور کنند، مرد پولدار با تعجب به لاله زردی که در باغچه حیاطش سبز شده بود زل زده بود و مرد فقیر هم با دهان باز داشت لاله قرمزی را که در باغچه اش روییده بود تماشا می کرد!! آنها فکر می کردند چه اتفاقی افتاده است؟ آن دو شروع کردند به حرف زدن با همدیگه و لحظات خوبی با هم داشتند چون آنها فهمیده بودند همه گل های لاله دنیا زیبا هستند به هر رنگی که باشند.

مرد پولدار، مرد فقیر را به خانه اش دعوت کرد و آنها دوستان خوبی برای هم شدند و روزهای خوبی را با هم سپری کردند و گل های لاله زیبا هم با خوشحالی در باغچه ها یشان لبخند می زدند.

 

وقتی قصه پدر بزرگ تمام شد، فاطمه گفت: "بله همینطوره همه ما انسان هستیم و این مهم نیست که پولدار باشیم یا فقیر."

طوطی ناقلا هم فریاد زد: "خوب در مورد من چی؟"

احمد گفت: "تو که هیچ پولی نداری."

طوطی بلا شروع کرد به گریه کردن که: " بیچاره منِ فقیر"ِ

رامین گفت: "نه تو خیلی هم خوشبختی! چون ما گیج شدیم که پول داشتن خوبه یا نه؟ تو یک طوطی سعادتمندی!"

طوطی با خوشحالی فریاد زد: "خیلی از تو ممنونم!" 

 

راهنمای عملی داستان برای مربیان

 

بعد از خواندن داستان سوال های زيادی وجود خواهد داشت:

- درباره اين داستان چه فكری می كنيد؟

- چه تفاوتی بين گل های لاله وجود دارد؟

- بين مالكان آنها چه تفاوتی است؟

- چرا لاله قرمز فكر می كرد كه رنگش بهترين رنگ است؟

- چه رنگی را شما بيشتر دوست داريد؟ چرا؟

مجدداً: به جواب های بچه ها گوش كنيد و سوال های بعدی خود را از روی آنها بسازيد.

 

 

- لاله زرد رنگ توسط صاحبش دزديده شده بود، اما هر دو گل لاله در اين حقيقت اتفاق نظر داشتند كه هر دوی آنها گل هستند. آيا شما با اين موضوع موافقيد؟

- آيا فكر می كنيد لاله قرمز رنگ چون دزديده نشده است با ارزش تر است؟

در اين باره بحث و گفتگو كنيد و به دقت به صحبت های بچه ها گوش دهيد.

 

 

- آيا گل ها می توانند باهوش تر از انسان ها باشند؟

- قناری ها چطور؟ يك درخت خرما چی؟

- فكر می كنيد چرا گل های لاله تصميم گرفتند جايشان را با هم عوض كنند؟

- واكنش صاحبانشان وقتی اين وضعيت را ديدند چطور بود؟ اگر شما بوديد چكار می كرديد؟

 

- دنيا بدون وجود گل ها چطور بود؟

از همه بچه ها بخواهيد به اين سوال جواب بدهند.اگر برايتان امكان دارد که با کودکان به پارک بروید و دسته گل هايی تهیه کنید حتما اينكار را انجام دهيد.

در مورد رنگها بحث كنيد.

آيا اين حرف فاطمه درست است كه گفته پول بين ما هيچ تفاوتی ايجاد نمی كند.

 

 

كليد داستان اين است كه كودكان را از واقعيات آگاه كند تا شخصيت آنها ارزش های ذاتی خود را داشته باشد،

بدون شخصيت و فرديت، هيچ انسانی نمی توانست در دنيا وجود داشته باشد. بنابراين شخصيت انسان ها  شبيه گل ها است! یعنی اگر چه هر یک به رنگی باشد اما همه آنها در انسانیت مشترک اند،  اينگونه است که دنيای انسان ها زيباست و همه ما اينجا هستيم تا دنيای زيباتری بسازيم.

بنابر اين به كودكان نگوييد كه چون شما بزرگتر هستيد بهتر می دانيد. شما همه در يك سطح از شگفتی آفرینش هستيد. شما همه حامل ارزش های طبيعت هستيد.

 

رامين ميگويد، طوطی خوشبخت است چون نمی داند كه پول چيست. يك بحث عميق در اين مورد انجام دهيد. از طوطی كه روی ديوار است بپرسيد و از كودكان بخواهيد كه در اين مرحله از طرف طوطی صحبت كنند و آنچه فكر می كنند طوطی می گوید را بيان كنند. (قبلاً کودکان را به کشیدن یک نقاشی ازطوطی و چسباندن آن بر روی دیوار ترغیب نمایید.)

 

 

اين را همواره مد نظر داشته باشید که راهنمای موجود نمی تواند كلمه به كلمه دنبال شود بلکه اين راهنما برای شما بمنزله يك الهام است تا خودتان را در اين داستان پيدا كنيد و كودكانتان را تشويق كنید تا خود را در اين داستان پيدا كنند؛ اين هدف فلسفه برای کودکان است.

 

از بچه ها بخواهيد يك لاله قرمز و يك لاله زرد را نقاشی كنند و آنها را بديوار كلاس نصب كنيد.

اين گفتگو و بحث هر وقت كه آمادگی برای آن وجود داشته باشد می تواند دوباره در كلاس مطرح شود.