اهمیت قصه گویی

بچه ها در مدرسه معمولا فرایند تفکر را یاد نمی گیرند بلکه نوعی یا انواعی از افکار را آموزش می بینند و به همین جهت قدرت تامل و اندیشه درباره مسایل را ندارند.یکی از

تاثیرات قصه گویی وادار ساختن دانش آموز به تفکر و تامل است که در پایان یک قصه بطور ناخودآگاه گریبان ذهن او را می گیرد.

    بچه ها زمانیکه قصه ای گفته می شود تمرکز حواس دقت و آرامشی خاص دارند که در عادت دادن آنها به خوب شنیدن  بی تاثیر نیست.قصه گویی و قصه خوانی به سبب ماهیت و کارکرد تربیتی خاصی که دارد می تواند و باید حضور و نفوذ شایسته خویش را در قلب نظام آموزشی حفظ کند.

     قصه گویی آموزش غیر مستقیم است .پیاژه روان شناس معروف گفته است "هر گاه چیزی را به کودک آموزش می دهیم مانع شده ایم تا او شخصا آن را کشف کند."در قصه گویی نوعی آزادی عمل نشاط صمیمیت و پرهیز از اجبار وجود دارد و به همین سبب دلزدگی و خستگی در فرآیند آموزشی ایجاد نمی کند.

 

قصه های من و بابام انتشارات فاطمی  

وقتی در کلاس سوم ابتدایی بودم پدرم مجموعه کتابهای قصه های من و بابام را برایم هدیه آورد که یکی از بهترین هدیه های عمرم بود چون نه تنها در آن زمان بارها و بارها آنها را خواندم و خندیدم بلکه اکنون هم که مادر دو بچه خردسال هستم آنها را خریداری کرده و برای فرزندانم می خوانم .داستانهای این مجموعه کتاب بسیار ساده جذاب و جا لب اند بعضی  هم آنقدر با مزه و خنده دارند که حتی بزرگترها نیز از خواندن آنها لذت می برند.تصاویر ساده و جالب جذابیت کتابها را برای بچه ها چند برابر کرده خصوصا کودکان ۶ تا ۳ سال می توانند آنها را بلند خوانی کنند.نکته جالب در مورد این کتاب زندگینامه نویسنده آن است.نویسنده  قصه های من و بابام اریش ازراست که در سال ۱۹۰۳ در آلمان به دنیا آمده.او در دورانی زندگی می کرد که آلمان گرفتار حکومت دیکتاتوری و استبدادی هیتلر بود.او برای روزنامه های آن زمان کاریکاتورهای سیاسی می کشید و سرانجام نیز به همین خاطر به زندان افتاد ودر سال۱۹۴۴ خودکشی کرد.او نقاشیهای موجود در این مجموعه کتاب را برای تنها فرزند خود که خیلی زود مادرش را از دست داده بود می کشید .و وقتی این پسر بزرگ شد  نقاشیهای پدر را برای بچه ها  منتشر کرد.این  کتابها  که در سه جلد منتشرشده ا ند و چاپ اول آن هم در سال ۱۳۴۶بوده می توانید در کلاسهای آموزش فلسفه برای کودکان ۳ تا ۶ سال استفاده کنید.

یک نمونه داستان از هانس کریستین آندرسن -بازنویسی دکتر جسپرسن - ترجمه مژگان محقق

آنچه كه پيرمرد انجام داد.

اكنون كه من اين قصه را براي شما مي گويم بياد مي آورم كه چقدر آن را دوست داشتم و از شنيدنش لذت مي بردم. آن داستاني است شبيه بسياري از انسانها كه وقتي پيرتر مي‌شوند مهربان تر و دوست داشتني تر مي‌شوند و اين واقعا لذت بخش است.

شما حتماً تاكنون در روستا بوده ايد و در آنجا يك خانه روستايي واقعي و قديمي با يك سقف پوشالي با علف ها و خزه هايي كه خود بخود رشد مي‌كنند ديده ايد و لك لكي كه در يك دودكش منزل كرده و آنرا به طرز قشنگي تزئين كرده (و شما هرگز نمي‌توانيد اين كار را بدون وجود يك لك لك انجام دهيد)؛ ديوارهاي شيب دار با پنجره هايي كه كم ارتفاع هستند و تنها يكي از آنها طوري ساخته شده است كه باز مي‌شود و اجاق گازي كه مثل يك معده كوچك وچاق باز شده و پر از مواد غذايي است و يك بوته خم شده روي ورودي حياط جايي كه شما مي توانيد يك نهر آب كوچك با يك اردك و بچه اردك هايي كه زير درخت بيد مجنون شنا مي‌كنند را ببينيد و البته يك سگ نگهبان كه به هر كسي و هر چيزي پارس مي‌كند.

خوب، يك خانه روستايي بود درست مثل آن چيزي كه توضيح داديم و در آن جا دو نفر زندگي مي‌كردند. يك كشاورز و همسرش. آنها ثروت كمي داشتند امّا هنوز يك چيزي مانده بود كه نفروخته بودند و آن يك اسب بود كه در اطراف خانه‌شان چرا مي‌كرد. كشاورز پير عادت داشت كه بر پشت آن سوار شود و به شهر برود و يا آن را در عوض مبلغ كمي به همسايه هايش اجاره دهد. امّا به صرفه اين بود كه آن اسب را بفروشند و يا حداقل آن را با چيز ديگري كه سودآورتر باشد معاوضه كنند.

امّا آنها واقعا چه بايد مي‌كردند؟ آن را مي فروختند يا معاوضه مي‌كردند؟

زن روستايي به شوهرش گفت: شما مي‌دانيد بهترين كار چيست- امروز روز بازار است. بيا و سوار شو و به شهر برو. يا اسب را بفروش و يا او را با هر چيزي كه فكر مي‌كني خوب است معاوضه كن.

پيرزن دستمال گردن شوهرش را بست- زيرا او بهتر از شوهرش اينكار را مي دانست و آن را با دو گره محكم كرد و ظاهرش را مرتب ساخت. پيرزن كلاه همسرش را برداشت و با كف دست آن را پاك كرد و به او داد و مرد سوار اسب شد و به سوي بازار حركت كرد. به سوي معامله يا معاوضه! البته او به خوبي مي دانست كه چه بايد بكند.

آفتاب سوزان بود و هيچ ابري در آسمان نبود. جاده غبارآلود بود و مردم در راه به سوي بازار مي رفتند. بعضي در كالسكه ها، بعضي در پشت اسبها و بعضي با پاي پياده. بله آفتاب ستمكار بدون هيچ سايه اي در طول راه حكمفرما بود.

مردي همراه با يك گاو از راه رسيد. يك گاو زيبا كه شما مي توانستيد آرزوي ديدنش را داشته باشيد، مرد روستايي با خود فكر . «من مطمئن هستم او مي‌تواند مقدار زيادي شير بدهد آن يك معامله كاملا منصفانه خواهد بود اگر او را بدست بياورم. »

پس گفت: « هي تو با آن گاو بيا با هم كمي حرف بزنيم. نگاه كن من معتقدم يك اسب خيلي بيشتر از يك گاو مي ارزد. امّا براي من اهميتي ندارد. چون من به يك گاو بيشتر احتياج دارم. مي‌خواهي با هم معاوضه كنيم؟

مردي كه گاو داشت گفت: منصفانه است و آنها معاوضه كردند.

حالا كشاورز بايد به خانه بر مي‌گشت چون او كارش تمام شده بود. امّا طبق نقشه او بايد به بازار مي‌رفت بنابراين او با گاو راهش را به سوي بازار ادامه داد. او سريع راه مي‌رفت گاو نيز همين طور بزودي آنها به مردي رسيدند كه يك گوسفند داشت. آن يك گوسفند خوب با ظاهر و پشم پرپشت به نظر مي‌رسيد. روستايي فكر كرد من حتماً بايد آن را مالك شوم.

آن مي‌تواند كنار نهر آب چرا كند و در زمستان به داخل اتاقمان بيايد.

اين براي ما خيلي بهتر است كه يك گوسفند داشته باشيم تا يك گاو. با من تجارت مي‌كني؟ بلكه مالك گوسفند كاملاً راضي بود. بنابراين معاوضه صورت گرفت و اكنون كشاورز مسيرش را به همراه گوسفند طي مي‌كرد. در كنار دروازة شهر او مردي را ملاقات كرد كه زير بغلش يك غاز بزرگ بود. كشاورز گفت: «خوب مي بينم كه غاز خوب و سنگيني داري. پر و چربي فراواني دارد. خيلي خوب مي‌شود اگر آن را كنار نهر آب كوچكمان ببندم و همسرم باقيماندة غذا را به او بدهد. او اغلب مي گفت چقدر خوب مي‌شد كه ما يك غاز داشتيم. حالا او يكي مي‌تواند داشته باشد. آيا با من معامله مي‌كني؟ من گوسفندم را همراه با تشكر فراوان به جاي اين غاز مي‌دهم.

طرف مقابل بدون هيچ اعتراضي معاوضه كرد و روستايي غاز را گرفت. حالا او به شهر نزديك بود. جاده بيشتر و بيشتر شلوغ مي‌شد و مردم و گله هاي گوسفند او را هل مي دادند. جاده شلوغ شده بود.نگهبان دروازه شهر مرغش را آنجا بسته بود.

مرغ وحشت كرده بود و چشمانش برق مي زد. « غدغد»  او گفت. منظورش چه بود؟ من نمي دانم امّا روستايي هنگاميكه او را ديد فكر كرد: او زيباترين مرغي است كه من تا كنون ديده ام- بسيار زيباتر از مرغان تخمي پارسن هاي ما. من واقعاً دلم مي‌خواهد كه آن مال من باشد. يك مرغ مي‌تواند هميشه دانه ذرت پيدا كند و از پس خودش بر‌آيد.

او پرسيد: مي‌آيي با هم معامله كنيم؟

ديگري گفت: معامله؟ خوب بد فكري نيست و آنها معامله كردند.

نگهبان دروازه، غاز را گرفت و پيرمرد هم مرغ را گرفت. او از وقتیکه به طرف شهر راه افتاده بود معاملات زیادی انجام داده بود. هواگرم بود و او خسته. آنچه که اکنون احتیاج داشت یک نوشیدنی و چیزی برای خوردن بود.

او به مسافر خانه ای رسید و هنگام وارد شدن مستخدم را در ورودی سالن ملاقات کرد در حالیکه یک کیسه پر و از چیزی را حمل می‌کرد.

کشاورز پرسید: «چه چیزی در ان داری؟»

او پاسخ داد: «سیب های فاسد. یک کیسه پر  برای خوکها.»

چقدر زیاد! همسرم خوشحال نمی‌شود اگر اینقدر زیاد از اینها ببیند؟ پارسال که ما تنها یک سیب روی تنها درخت پیرمان در کنار آلونک داشتم، آن را در قفسه نگهداری کردیم تا فاسد شود. چون طبق سنت آن همیشه نشانة ثروت و دارایی است. این را همسرم می‌گوید. امّا او اینجا می‌تواند مقدار زیادی دارایی ببیند. بله من آرزو می‌کنم که او همة اینها را داشته باشد. خدمتکار پرسید: «خوب در عوض آنها به من چه می‌دهی؟»

مرد گفت: «در عوض آنها من این مرغ را به تو می‌دهم.» سپس او مرغ را داد و سیبها را گرفت و به داخل مهمانخانه رفت و مستقیماً به طرف پیشخوان رفت.

او کیسة سیب را درست بالای شومینه گذاشت. بدون توجه به اینکه آتش به داخل آن سرایت می‌کند: تعدادی غریبه در آنجا حضور داشتند. معامله گران اسب، معامله گران گله، و دو مرد انگلیسی که جیبهایشان از سکه های طلا لبریز بود. آنها عاشق شرط بندی بودند. همانطور که انگلیسی ها همیشه در داستانها اینگونه اند. سس سس- سس آن چه صدایی بود؟ آن صدا از بالای شومینه می آمد. آن صداي سیبهاي در حال برشته شدن بودند.

همه پرسیدند: « آن صدای چیست؟» و بزودی فهمیدند. آنها همه داستان را شنیدند که چگونه از ابتدا یک اسب با یک گاو عوض شد و در آخر با یک کیسه سیب فاسد.

مرد انگلیسی گفت: «خوب تو وقتی به خانه می رسی از زنت یک کتک مفصل می خوری و اوقات سختی را در پیش رو خواهی داشت.»

کشاورز گفت: «من به جای خشم و نفرت عشق و محبت دریافت خواهم کرد. همسرم می‌گوید آنچه پیرمرد انجام می‌دهد همیشه درست است.»

مردان انگلیسی گفتند: «حاضری شرط بندی کنی؟ ما یکصد پوند استرلینگ می‌دهیم تو چه می‌دهی؟»

روستایی پاسخ داد: «من فقط می‌توانم روی سیبهایم شرط بندی کنم گرچه اینها ارزش بیشتری دارند!» مردان انگلیسی فریاد زدند: « شرط بندی انجام شد.» بنابراین همگی به روستای پیرمرد رفتند.

پیر مرد وقتی به همسرش رسید گفت:

 - عصر بخیر مادر

- عصر تو هم بخیر پدر

- خوب من معامله را انجام دادم

- بله تو خوب می‌دانی چطور تجارت کنی و او را با محبت در آغوش کشید.

من اسب را با یک گاو عوض کردم.

همسرش گفت: خدا را شکر و ما از شیرش استفاده می‌کنیم. حالا می‌توانیم شیر، کره و پنیر سر سفره داشته باشیم. چقدر با شکوه!

- بله امّا من آن گاو را با یک گوسفند عوض کردم.

- همسر فریاد کشید، چه بهتر تو همیشه درست فکر می‌کنی ما مقدار زیادی علف برای گوسفند داریم. از شیر گوسفند و پنیر آن هم استفاده می‌کنیم در ضمن جورابهای پشمی ساقه بلند و لباس خواب پشمی هم داریم یک گاو نمی توانست این چیزها را به ما بدهد. همة موهایش می ریخت. امّا تو همیشه یک همسر متفکر هستی.

- امّا من گوسفند را هم با یک غاز عوض کردم.

- چی؟ آیا ما واقعاً برای عید امسال غاز داریم عزیزم؟ شما همیشه به فکر رضایت من هستی. چه فکر خوبی کردی. ما می‌توانیم غاز را محکم ببندیم و آن حتماً تا روز عید چاق تر می‌شود.

- روستایی ادامه داد: امّا من غاز را هم با یک مرغ عوض کردم.

-یک مرغ؟ چه تجارت خوبی؟ زن پاسخ داد. یک مرغ تخم می‌گذارد و روی آنها می نشیند و ما در آخر جوجه خواهیم داشت. جوجه ها را در حیاط تصور کن. چیزی که من آرزوي دیدنش را خیلی داشتم.

- امّا من مرغ را با یک کیسه سیب فاسد عوض کردم.

زن گفت: پس من حتماً باید تو را ببوسم. متشکرم شوهر عزیزم. بگذار چیزی را به تو بگویم. وقتی که تو رفتی من شام خوبی برایت تهیه کردم. املت و پیازچه من تخم مرغ داشتم امّا پیازچه نه. بنابراین به مدیریت مدرسه رفتم چون می دانستم آنها پیازچه دارند. امّا آن زن بسيار خسيس است او در عوض چیزی می‌خواست. من چه چیزی می توانستم به او بدهم؟ چیزی در باغ ما رشد نمی‌کند. هیچ چیز حتی سیب فاسد. من حتی آنها را هم نداشتم که به او بدهم. امّا اکنون من می‌توانم ده تا حتی یک کیسه پر به او بدهم. این خنده دار نیست پدر؟ مردان انگلیسی فریاد کشیدند: «وای فقیر هستند امّا همیشه شادند.»

این به تنهایی از پول و ثروت گرانبهاتر است. بنابراین آنها کل پول شرط بندی را به روستایی دادند چون در عوض خشم و نفرت عشق و محبت دریافت کرد بخاطر معاملاتش!بله این زن همیشه فکر می‌کرد که هر کاری که همسرش انجام می‌دهد درست است زیرا او عقیده داشت که شوهرش باهوش ترین مرد دنیاست و همیشه مي گفت: « آنچه که پیرمرد انجام می‌دهد همیشه درست است.»

راهنماي معلم (آنچه كه پيرمرد انجام داد.)

اين هم يكي ديگر از مشهورترين داستانهاي هانس كريستين آندرسون است. آندرسون كه هر كودك دانماركي آن را مي داند.

در ابتداي داستان مي خوانيد كه گويندة داستان هنگاميكه يك پسر بچه بوده داستان را شنيده است. اين شايد درست باشد زيرا احتمالاً پدر هانس هم هر شب موقع خواب برايش داستاني تعريف مي‌كرده است همانطور كه هر پدر و مادري ممكن است اين كار را بكنند. بعضي از اين داستانها ممكن است داستانهاي خود او نباشند امّا داستانهايي هستند كه سينه به سينه در بين مردم نقل شده‌اند. سپس در بزرگسالي، هانس كريستين آندرسن تصميم مي‌گيرد كه آنها را به اين روش بنويسد.

- آيا مادر شما يا پدرتان براي شما داستان تعريف مي‌كردند وقتي خيلي كوچك بوديد؟

آيا تعدادي از آنها را بخاطر مي‌آوريد؟

- بعضي مردم عقيده دارند كه داستان گويي براي بچه ها در رشد فكر و پيشرفت آنها تأثير مي‌گذارد شما چگونه فكر مي‌كنيد؟

- آيا داستان گويي براي بچه ها در پيشرفت زبان مادري آنها كمك مي‌كند؟ در شخصيت آنها چطور؟

- آيا صحبت كردن در مورد داستاني كه مي شنويم - كاري كه ما در اينجا مي‌كنيم - مفيد است؟ چرا؟

- آيا فكر مي‌كنيد كه مردم پيشرفته و مدرن امروزي وقت كافي براي خواندن و بحث كردن در مورد داستان دارند؟

- چه اتفاقي مي‌افتد اگر بچه ها داستان نخوانند؟ آيا به شخصيت آنان صدمه وارد مي‌شود؟ به قو‌ه تخيل آنها چطور؟ به فهم و درك آنها؟ چگونه؟ بحث كنيد.

- از بسياري داستانهاي هانس كريستن آندرسن كارتن ساخته اند آيا آنها را از تلويزيون ديده ايد؟

آيا آنها از داستانهاي نوشته شده بهترند؟

شما چه فكر مي‌كنيد؟

آيا بچه هاي امروزی کمتر از قبل کتاب می‌خوانند؟ آیا این تفاوتی را بوجود آورده؟ از چه لحاظ؟

- چگونه حالت فقیرانه خانة روستایی توصیف شده است؟

- چرا آنها مي‌خواستند اسب را بفروشند؟

-آیا آن دلیل خوبی است؟

- اگر شما جای آنها بودید این کار را می‌کردید؟

- در راه رفتن به بازار چه اتفاقی افتاد؟

- دلیل عوض کردن اسب با گاو و بعد با گوسفند و سپس با غاز و مرغ و سیبهای فاسد چه بود؟

- شما فکر می‌کنید مردم موقع خواندن داستان در مورد مرد روستایی چه فکری می‌کنند؟

- آیا او با هوش است؟ کودن است؟ تیز هوش؟ بحث کنید.

- چرا کشاورز به مهمانخانه می‌رود؟

- چه نوع افرادی در آنجا بودند؟

- چه اتفاقی برای سیبهای کشاورز افتاد؟

- مهمانان در مهمانخانه، وقتي داستان را از ابتدا تا انتها شنیدند چه عکس العملی نشان دادند؟

- چرا مردان انگلیسی می خواستند شرط بندی کنند؟

- کشاورز وقتی به خانه رسید چگونه رفتار کرد؟

- دلیل اینکه همسرش از کار او خشنود شد چه بود؟

- آیا شما موافقید؟

- آیا کشاورز باهوش بود؟ یا خوش شانس؟

- آیا او معاملة خوبی کرده بود؟

شما در مورد این داستان چه فکر می‌کنید؟

مقصود هانس کریستین آندرسن از گفتن این داستان چه بوده است؟

آیا داستانی شبیه به این می‌دانید؟

 

 

نمونه داستان فلسفه برای کودکان (گروه سنی 8-6 سال)

گرد آورنده:نرگس بحرینی                                                                                                

دو گلِ زیبای لاله

 

نویسندگان: دکتر پر یسپرسن

هاله رضایی

 نکته آموزشی: ارزش ها                                                                                                  

 

سوال كليدی داستان این است كه آيا ارزش هایی مانند راست گویی، صداقت، تواضع یا در مقابل  دروغگویی، تکبر و... اصولی هستند كه ما آنها را در طول زندگی خود می آموزيم يا آنها اموری ذاتی اند که از لحظه تولد در درون هر انسانی وجود دارند؟ از سوی دیگر انسان با شگفتی ها و سوال هایی كه در ذهن خود دارد متولد شده است، بنابراين در عميق ترين بخش ذهن هر انسانی، سوالی بزرگ و همیشگی وجود دارد که اغلب اوقات در درون اوست: من کیستم؟!

ما در آغاز زندگی خود همان كارهایی را انجام می دهيم كه ساير افرادی كه در اطراف ما هستند انجام می دهند؛ به این معنی که كودكان در سنين پايين از بزرگترها تقليد می كنند. واقعیت این است که بزرگسالان هم كارهای تقليدی زيادی انجام می دهند در حاليكه آنها گمان می كنند اعمالی را انجام می دهند که می خواهند! بزرگسالان اغلب نمی توانند بين اين دو مساله تمايز قائل شوند كه آيا رفتارهای آنها واکنش هایی تقليدی است يا مستقل؟ این واقعیت تلخی است که ما در بسیاری از موارد مانند آدم های ماشینی زندگی می كنيم و نمی توانيم به طور مستقل فكر كنيم.

درواقع اکثر اوقات افكاری در ذهن بزرگسالان تشکیل می شود كه تصور می کنند برخی موضوعات با ارزش و برخی دیگر بی ارزش و کم بها هستند، اما اين مطالب را از كجا آموخته اند؟ من حدس می زنم ما اين موضوعات را از دوران كودكی آموخته ايم!

آنچه به نظر مهم و اساسی می رسد این است که تعلیم و تربیت باید از همان نخستين سنین رشد و پرورش کودک بر پایه آگاهی از سوال هايی باشد كه ذهن انسان را از زمان تولد در بر گرفته است، تمام آموزش ها بايد به اين مطلب توجه داشته باشند كه هدف  اين سوال های درونی و فطری چيست؟

كودكان می بينند كه بزرگترها نقش هايی بازی می كنند، وآنها می توانند اكثر مواقع آنها را از ميان نقش هايشان ببينند،  اکثر اوقات دنيای بزرگسالان نوعی بازی است كه در آن آنچه را ديگران از آنها انتظار دارند انجام می دهند!!  پس استقلال فکری و عملی انسان در چه جايی قرار می گیرد و شگفتی ها و سوال های فطری و درونی وی كجا هستند؟

بنابراين در دنيای بزرگسالان نیز در بیشتر مواقع ارزش ها بر پايه عادات است و بستگی به اين دارد كه ديگران چه انتظاری از آنها دارند!! آنچه كه ضد ارزش ها را تعيين می كنند نیز برهمين منوال شکل می گیرند، ما بايد به کودکان نشان دهيم كه ارزش ها مفاهيمی ذهنی(درونی) هستند كه بايد همراه با رشد، آنها را حفظ كنند و از بروز ارزشی شدن موضوعات واهی در زندگی اجتناب نمایند؛ واقعیت این است که ارزش ها ذاتی و درونی اند و همین که انسان، انسان آفریده شده است کافی است تا بداند زیبایی، راست گویی، امانت داری، تواضع و... مواردی پسندیده و مقبول ولی دروغ گویی، خیانت، تکبر و... مواردی زشت و مذموم اند.

این ارزش ها به فرهنگ، زبان و نژاد خاصی تعلق ندارند، به همین دلیل است که می گوییم این ارزش ها ذاتی و درونی اند و باید این نکته را در تعلیم و تربیت کودکان در نظر داشت، بی تردید اين وظيفه سنگينی است و به همین علت بحث در مورد ارزش ها يكی از برنامه های جدی فلسفه برای کودکان می باشد.

 

این داستان را برای کودکان تعریف کنید:

 

""دو گلِ زیبای لاله

 

فاطمه، محمد و رامین زنگ درخانه پدر بزرگ را بصدا در آوردند، اما هیچ کس در را باز نکرد.

فاطمه پرسید: "چرا پدر بزرگ خونه نیست؟"

رامین هم با صدای بلند گفت: "ما یه قصه می خوایم."

ناگهان آنها صدایی از خانه پدر بزرگ شنیدند که آن را خوب می شناختند؛ این صدای طوطی پدر بزرگ بود که فریاد می زد: "سلام بچه ها"

بچه ها هم با صدای بلند جوابش را دادند: "سلام طوطی"

همین موقع در باز شد و پدر بزرگ جلوی در بود. پدر بزرگ آنها را بوسید و گفت: "بیاین تو خونه بچه ها"

پس از چند دقیقه، بچه ها روی زمین نشستند و منتظر شدند تا پدر بزرگ کتاب بزرگ قصه ها یش را از کتابخانه اش بیاورد. پدر بزرگ روی صندلی مخصوصش نشست و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد و شروع کرد به خواندن قصه امروز:

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، یه روزی دو تا گلِ لاله بودن یکی قرمز یکی زرد. لاله قرمز تو باغچه یه مرد پولدار بود و لاله زرد تو باغچه یه مرد فقیر. اون دو تا گلِ لاله یه روز وقتی که صاحبانشون در خانه نبودند شروع کردند به حرف زدن با همدیگه!

لاله قرمز گفت: من یه لاله خیلی خوشگلم. لاله زرد پرسید: چرا تو این فکر را می کنی؟

-چون رنگ قرمز یه رنگ خیلی استثنایی است!!

-چطوری تو به این نتیجه رسیدی؟

-صاحبم اینو بهم گفته، او برای خریدن من پول زیادی پرداخت کرده!

لاله زرد برای مدتی فکر کرد و بعد گفت: صاحب من، منو تو یه پارک پیدا کرد و منو به خونه اش آورد و توی باغچه اش کاشت. اما با این حال منم مثل تو خوشگلم.

لاله قرمز جواب داد: اما تو یه گل لاله ایی هستی که دزدیدنش و این اصلاً قشنگ نیست.

لاله زرد در جوابش گفت: تو فکر نمی کنی که در هر حال ما گل هستیم، تو را خریدند و من را دزدیدند، اما با این حال ما هر دومون یک گل هستیم!

-بله، راستی آدما چه کار می کردند اگر در دنیای آنها هیچ گلی وجود نداشت؟ هردوی ما اینجا هستیم تا دنیا را زیباتر کنیم.

آن دو گل زیبای لاله در این موضوع هم عقیده بودند و برای همین هم به یک نتیجه جالب رسیدند: "احتمالاً ما باهوش تر از آدما هستیم!" این نظر را گل زرد بلند گفت.

گل قرمز هم گفت: "این درسته، حالا ما چه کار باید بکنیم، تو فکر می کنی می توانیم این را به آدمها بگوییم!"

لاله زرد جواب داد: "نه ما که نمی توانیم مثل آنها حرف بزنیم، اما ما می توانیم یک تلاشی بکنیم، بیا جاهایمان را با هم عوض کنیم!"

- "یعنی چیکار کنیم؟"

- "خوب از جایی که هستیم می پریم به جای دیگه، تو بپر به جای من و من می پرم سر جای تو! اینطوری ما جاهایمان را عوض می کنیم!"

- "خیلی فکر خوبیه، بیا زودتر اینکار را بکنیم."

و به این ترتیب دو تا گل لاله هم زمان با هم از داخل خاک هایشان بیرون پریدند و جاهایشان را با هم عوض کردند! حالا لاله زرد در باغچه مرد پولدار بود و لاله قرمز در باغچه مرد فقیر!

چند ساعت بعد دو تا مرد از خانه هایشان بیرون آمدند و خواستند نگاهی به باغچه ها یشان بندازند، مرد پولدار گفت: "من قشنگ ترین گل لاله دنیا را دارم، الان آن را به تو نشان خواهم داد. او به طرف باغچه اش رفت و مرد فقیر هم مثل همین حرف را به او زد.

بچه های خوب حدس بزنید چه اتفاقی افتاد، آنها نمی توانستند چیزی را که می دیدند باور کنند، مرد پولدار با تعجب به لاله زردی که در باغچه حیاطش سبز شده بود زل زده بود و مرد فقیر هم با دهان باز داشت لاله قرمزی را که در باغچه اش روییده بود تماشا می کرد!! آنها فکر می کردند چه اتفاقی افتاده است؟ آن دو شروع کردند به حرف زدن با همدیگه و لحظات خوبی با هم داشتند چون آنها فهمیده بودند همه گل های لاله دنیا زیبا هستند به هر رنگی که باشند.

مرد پولدار، مرد فقیر را به خانه اش دعوت کرد و آنها دوستان خوبی برای هم شدند و روزهای خوبی را با هم سپری کردند و گل های لاله زیبا هم با خوشحالی در باغچه ها یشان لبخند می زدند.

 

وقتی قصه پدر بزرگ تمام شد، فاطمه گفت: "بله همینطوره همه ما انسان هستیم و این مهم نیست که پولدار باشیم یا فقیر."

طوطی ناقلا هم فریاد زد: "خوب در مورد من چی؟"

احمد گفت: "تو که هیچ پولی نداری."

طوطی بلا شروع کرد به گریه کردن که: " بیچاره منِ فقیر"ِ

رامین گفت: "نه تو خیلی هم خوشبختی! چون ما گیج شدیم که پول داشتن خوبه یا نه؟ تو یک طوطی سعادتمندی!"

طوطی با خوشحالی فریاد زد: "خیلی از تو ممنونم!" 

 

راهنمای عملی داستان برای مربیان

 

بعد از خواندن داستان سوال های زيادی وجود خواهد داشت:

- درباره اين داستان چه فكری می كنيد؟

- چه تفاوتی بين گل های لاله وجود دارد؟

- بين مالكان آنها چه تفاوتی است؟

- چرا لاله قرمز فكر می كرد كه رنگش بهترين رنگ است؟

- چه رنگی را شما بيشتر دوست داريد؟ چرا؟

مجدداً: به جواب های بچه ها گوش كنيد و سوال های بعدی خود را از روی آنها بسازيد.

 

 

- لاله زرد رنگ توسط صاحبش دزديده شده بود، اما هر دو گل لاله در اين حقيقت اتفاق نظر داشتند كه هر دوی آنها گل هستند. آيا شما با اين موضوع موافقيد؟

- آيا فكر می كنيد لاله قرمز رنگ چون دزديده نشده است با ارزش تر است؟

در اين باره بحث و گفتگو كنيد و به دقت به صحبت های بچه ها گوش دهيد.

 

 

- آيا گل ها می توانند باهوش تر از انسان ها باشند؟

- قناری ها چطور؟ يك درخت خرما چی؟

- فكر می كنيد چرا گل های لاله تصميم گرفتند جايشان را با هم عوض كنند؟

- واكنش صاحبانشان وقتی اين وضعيت را ديدند چطور بود؟ اگر شما بوديد چكار می كرديد؟

 

- دنيا بدون وجود گل ها چطور بود؟

از همه بچه ها بخواهيد به اين سوال جواب بدهند.اگر برايتان امكان دارد که با کودکان به پارک بروید و دسته گل هايی تهیه کنید حتما اينكار را انجام دهيد.

در مورد رنگها بحث كنيد.

آيا اين حرف فاطمه درست است كه گفته پول بين ما هيچ تفاوتی ايجاد نمی كند.

 

 

كليد داستان اين است كه كودكان را از واقعيات آگاه كند تا شخصيت آنها ارزش های ذاتی خود را داشته باشد،

بدون شخصيت و فرديت، هيچ انسانی نمی توانست در دنيا وجود داشته باشد. بنابراين شخصيت انسان ها  شبيه گل ها است! یعنی اگر چه هر یک به رنگی باشد اما همه آنها در انسانیت مشترک اند،  اينگونه است که دنيای انسان ها زيباست و همه ما اينجا هستيم تا دنيای زيباتری بسازيم.

بنابر اين به كودكان نگوييد كه چون شما بزرگتر هستيد بهتر می دانيد. شما همه در يك سطح از شگفتی آفرینش هستيد. شما همه حامل ارزش های طبيعت هستيد.

 

رامين ميگويد، طوطی خوشبخت است چون نمی داند كه پول چيست. يك بحث عميق در اين مورد انجام دهيد. از طوطی كه روی ديوار است بپرسيد و از كودكان بخواهيد كه در اين مرحله از طرف طوطی صحبت كنند و آنچه فكر می كنند طوطی می گوید را بيان كنند. (قبلاً کودکان را به کشیدن یک نقاشی ازطوطی و چسباندن آن بر روی دیوار ترغیب نمایید.)

 

 

اين را همواره مد نظر داشته باشید که راهنمای موجود نمی تواند كلمه به كلمه دنبال شود بلکه اين راهنما برای شما بمنزله يك الهام است تا خودتان را در اين داستان پيدا كنيد و كودكانتان را تشويق كنید تا خود را در اين داستان پيدا كنند؛ اين هدف فلسفه برای کودکان است.

 

از بچه ها بخواهيد يك لاله قرمز و يك لاله زرد را نقاشی كنند و آنها را بديوار كلاس نصب كنيد.

اين گفتگو و بحث هر وقت كه آمادگی برای آن وجود داشته باشد می تواند دوباره در كلاس مطرح شود.

خبر خبر

كارگاه‌هاي آموزشي "فلسفه براي كودكان" در تهران آغاز به كار كرد
تهران بزرگ ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۰۳/۱۶‬

 

كارگاه‌هاي آموزشي "فلسفه براي كودكان" براي نخستين‌بار به‌همت فرهنگسراي تفكر و با مشاركت گروه پژوهشي فكرپروري در كودكان و نوجوانان(فبك) وابسته به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي از امروز آغاز به كار كرد.

مسئول روابط عمومي فرهنگسراي تفكر روز چهارشنبه به خبرنگار ايرنا گفت:
اين كارگاه آموزشي ويژه گروه‌هاي سني پيش دبستاني، دبستان و راهنمايي در قالب ‪ ۱۴‬كارگاه متناسب با شاخص‌هاي سني، جنسي و ضريب هوشي تا پايان سال ‪۸۶‬ داير خواهد بود.

وفا برهاني با اشاره به اينكه علاقه‌مندان مي‌توانند بامراجعه‌به فرهنگسرا و تكميل فرم مخصوص دراين كارگاه‌ها ثبت‌نام كنند، افزود: اين كارگاه درواقع آخرين دستاورد جنبش فلسفه كاربردي و حاصل يك قرن تلاش فيلسوفان و مربيان تعليم و تربيت براي ايجاد عرصه‌اي نو در آموزش و پرورش است.

وي، هدف از برگزاري اين كارگاه‌ها را اصلاح وضعيت آموزش تفكر در نظام آموزشي،تربيت شهروندان معقول، منتقد و حساس به محيط، تقويت تفكر انتقادي، تفكر خلاق، تفكر مراقبتي، مسئولانه و تفكر جمعي اعلام كرد.

برهاني ادامه داد: در اين كارگاه‌ها دانش‌آموزان حلقه‌وار مي‌نشينند و با خواندن يك داستان با كمك مربي به بحث و گفت وگو مي‌پردازند و مهارت‌هاي فكري خود را تقويت مي‌كنند.

مسئول روابط عمومي اين فرهنگسرا افزود: گوش دادن، تامل، استدلال منطقي و اعتماد به نفس و قضاوت صحيح از سرفصل‌هاي اصلي فرآيند آموزشي دراين كارگاه است.

برهاني با اشاره به اينكه حلقه‌هاي دانش‌آموزي اين كارگاه حلقه‌هاي كند و كاو ناميده مي‌شود، گفت: تامل و تعمق غير جانبدارانه، شناخت مشترك ايجاد و بالابردن سواد، تخيل فلسفي و تقويت توانايي مطالعه و درك عميق متون بر اساس گفت وگو و لذت بردن از ويژگي‌هاي اين حلقه‌ها است.

وي اظهار داشت: باتوجه به نوپا بودن برنامه فلسفه براي كودكان و محدود بودن شمار مربيان، دوره آموزشي كوتاه مدت ويژه تربيت مربيان اين كارگاه توسط اساتيد گروه فبك (پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي) برگزار شد. ك/‪۳‬



چگونه ميتوان از "فلسفه براي كودكان" در كلاس درس استفاده كرد؟

نویسنده ضیائی

كلاس هاي فلسفه يا مي توانند بخشي عادي از آموزش هفتگي مدارس باشند يا به عنوان يك برنامه ي خاص براي دانش آموزان در هر سن و با هر توانايي به كار روند. براي مثال, در مدارس ابتدايي چند ساعت در هفته را ميتوان به  p4c اختصاص داد كه ابتدا مي توان از منابع نوشته شده ي p4c و سپس از نوشته هاي ادبي دانش أموزان يا از ديكر منابع آموزشي استفاده كرد. در مدارس متوسطه كلاس ها را مي توان بر اساس داستانها يا تمرينات منابع موجود p4c يا بر اساس مقالات مجلات يا فيلمها يا موضوعات اجتماعي كنوني اداره کرد. دانش آموزان مي توانند حتي موضوعات فلسفي را كه در ارتباط با برنامه ي آموزشي استاندارد هستند را بررسي كنند. با وجود اينكه همه ي دانش أموزان از فلسفه بهره مي برند, دو گروه از انها احتمالا اين برنامه را بطور خاص جذاب و مفيد مي دانند.

 اولا اكثر دانش أموزان با استعداد زيرا انها فرصت پيدا ميكنند تا مشغول تحقيقات فلسفي شوند كه بسيار تحريك كننده و بر انگيزاننده هستند, در ضمن اين دانش آموزان به بحث ها و مجادلات خردمندانه اي كه در ارتباط با عقايد معمول و اصلي زندگي ما ومورد بحث هستند, به خوبي باسخ مي دهند. دوما دانش آموزاني كه به نظر مي رسد در شرايط مدرسه ي سنتي عملكرد خوبي ندارند. اين گروه از دانش آموزان مي توانند به شركت در اين گروه تحقيق به خوبي باسخ دهند زيرا مشاركتي كه در ابتدا شفاهي است مي تواند فرصتي عالي براي دانش آموزاني باشد كه در خواندن و نوشتن مشكل دارند. به دليل اينكه موضوع فلسفه شامل سوالاتي است كه  ما يا از پاسخ به انها عاجزيم يا تعجب آور هستند, دانش آموزاني علاقمند به عقايد بررسي شده در كروه تحقيق مي شوند كه كشف رابطه ي موضوعات درسي برايشان مشكل است. جو اطمينان و توجه ايجاد شده در يك گروه تحقيق خوب, فضايي را فراهم ميكند كه در آن دانش آموزاني كه اعتماد به نفسشان ضعيف است بتوانند با اين تضمين كه به أنها گوش فراداده خواهد شد نظرات خود را امتحان كنند. مهارتهاي شناختي كسب شده از طريق مشاركت در گروه تحقيق را مي توان به بخشهاي ديگرآموزش نيز منتقل كرد.

فلسفه برای کودکان چیست؟


فلسفه براي كودكان چيست؟

نویسنده ضیائی

فلسفه براي كودكان كه گاهي به شكل كوتاه شده ي "p4c " يا "p for c" ديده مي شود, نشان يك برنامه ي آموزشي براي افراد ۶ تا ۱۶ سال مي باشد كه بوسيله ي پروفسور "ليپمن" و همكارانش در IAPC (انجمن ارتقا فلسفه براي كودكان) در ايالت نيوجرسي بوجود آمد.طرح ليپمن كه در اواخر دهه ي ۱۹۶۰ به بار نشست, كودكان و شهروندان را تشويق مي كرد تا منطقي تر باشند يعني آماده ي استدلال كردن و استدلال شدن. ليپمن بر اهميت سوال يا كاوش در رشد قوه ي استدلال تاكيد مي كرد.او مدل جديد يادكيري يعني كروه هاي كاوش((communities of enquiry را ارائه کردكه در آن معلم و فراگيران با يكديكر همكاري مي كنند تا نه تنها فهم خود از دنياي مادي بلكه فهم خود از دنياي شخصي و اخلاقي اطراف خود را نيزافزايش دهند.

 

 

ترجمه قسمتی از داستان پر جسپرسن

روزی روزگاری يك تراشه الکترونیکی وجود داشت که این تراشه کاملاً جدید بود و در قفسه دراز اتاق یک دکتر نابغه در بیمارستان قرار داشت.ابن دکتر واقعاً با هوش بود وروی میزش پر بود از کاغذ هایی که رویشان چیزهایی چاپ شده بود.او داشت یکی از مهمترین این برگه ها را که از طرف رئیسش رسیده بود می خواند.به همین دلیل این کاغذ برایش خیلی مهم بود.روی کاغذ مهر ها و علامت هایی وجود داشت و کناره های آن طلایی رنگ بود.دکتربهترین عینکش را که بسیار گران قیمت بود به چشم زد، عینکی که در شرایط مهم از آن استفاده می کرد.او عینکش را به چشم زد، کراوات و پیراهنش را مرتب کرد، موهایش را شانه زد و مشغول خواندن شد.

مترجم  ضیائی

 

ترجمه قسمتی از داستان پر جسپرسن

روزی روزگاری يك تراشه الکترونیکی وجود داشت که این تراشه کاملاً جدید بود و در قفسه  اتاق یک دکتر نابغه در بیمارستان قرار داشت.ابن دکتر واقعاً با هوش بود وروی میزش پر بود از کاغذ هایی که رویشان چیزهایی چاپ شده بود.او داشت یکی از مهمترین این برگه ها را که از طرف رئیسش رسیده بود می خواند.به همین دلیل این کاغذ برایش خیلی مهم بود.روی کاغذ مهر ها و علامت هایی وجود داشت و کناره های آن طلایی رنگ بود.دکتربهترین عینکش را که بسیار گران قیمت بود به چشم زد، عینکی که در شرایط مهم از آن استفاده می کرد.او عینکش را به چشم زد، کراوات و پیراهنش را مرتب کرد، موهایش را شانه زد و مشغول خواندن شد.

مترجم  ضیائی

در استخر

 

شاعر:پر جسپرسن

مترجم: نرگس بحريني

 

 

همسايه مارك و دينا

 يه استخر داره،

جايي كه اين دو تا بچه

 عاشق رفتن به اونجا هستند،

به خصوص وقتي هيچ كس خونه نيست.

 

 

همسايه اونا مرد مهربونيه

و به اونا اجازه ميده

از استخرش استفاده كنند،

به شرطي كه سگش رو

وقتي شناشون تموم  مي شه

براي پياده روي ببرند.

 

تو روزاي گرم تابستون

اونا اغلب اونجا ميرن

تا توي استخر شنا كنن و بازي كنن

 

اونا حتي اجازه دارن

دوستاشونو هم ببرن،

اما امروز اونا ترجيح ميدن

تنها باشن.

 

 

دينا اولين نفريه كه

ميپره تو آب

و از شدت خوشحالي جيغ مي كشه،

چون كه اون عاشق خيس شدنه

 و يه مدت طولاني، زير آبا گم مي شه

 

همين باعث  مي شه كه مارك بترسه

كه نكنه اون غرق شده باشه.

 

 

ولي مثه هميشه يه دفه ظاهر  ميشه

درست جلوي اون،

"من اينجام.

من عاشق  آبم

بپر پايين پيش من."

مارك پريد تو آب

و همون احساس رو داشت

احساس خوشي ، و گفت،

"تو خيلي احساس آزادي مي كني توي آب؟"

 

 

"معلومه.

آب همه جا هست

و بقيه دنيا

ناپديد شده...

اين آزاديه."

 

 

اونا براي يه مدتي،

تو استخر موندن

شنا كردن و بازي كردن.

بعد خودشونو خشك كردن

و لباساشونو پوشيدن.

 

 

مارك گفت:

"من تو اين آفتاب لذت بخش هم احساس آزادي مي كنم،"

 

 

"اين به اين خاطره كه تو آزاد هستي.

من فكر مي كنم بچه ها بيشتر از بزرگترا آزادن."

 

 

 "چه طور ؟"

 

 

 

"بزرگترا مشغول

كاراشون هستن _

اونا يه عالمه مسؤوليت دارن _

و كارشون بيشتر اوقات

براشون محدوديت مياره.

اونا بزرگتر شدن تا

اين كار و اون كار و انجام بدن

بدون احساساتي

و بدون هيچ فكري.

و وقتي ميان خونه

بايد به باغچشون برسن

با همسايه سر و كله بزنن

يا مواظب

بچه هاشون باشن

و تكاليف اونا رو ببينن."

 

"ما هم محدوديت داريم،

براي تكاليفمون،

براي درسامون،

براي معلمامون."

 

 

" آره، ولي نه

مثل اونا.

من فكر مي كنم ما آزاد به دنيا مي آييم

و يه كمي از اون آزادي و در بچگي نگه ميداريم،

تا اينكه ناپديد بشه."

 

مارك گفت:

"خوب،"

"همه ي اونم ناپديد نمي شه.

تو ميتوني در آن واحد محدود بشي

و احساس آزادي هم بكني  

اين به خودت بستگي داره.

ولي ما براي اينكه تو راه راست بزرگ بشيم

به آزادي احتياج داريم."

 

 

"به اين خاطره كه

گاهي وقتا ميري تو جنگل قدم ميزني؟

تا از همه چيز آزاد بشي؟"

 

 

"تو از كجا فهميدي؟"

 

 "تو فكر ميكني، 

من برادرم و نمي شناسم؟

ولي من اين و مي فهمم.

اون معلممون يادت هست

كه بهش ميگفتيم تيچي؟"

 

 

"خيلي خوب.

او درسارو طوري ترتيب ميداد

كه همه مجبور بودن ساكت باشن.

"اجازه بدين افكار و احساساتتون

فراركنه هر جا مي خواد:

هيچي نگين _

فقط گوش بدين،

و شما خودتون و پيدا مي كنيد." "

 

 

 

واقعا" جالب بود.

من عاشق اون درسا بودم.

اونا در من تاثير كرده."

 

 "در منم همين طور.

شناخت خود مي شه آزادي.

و او راه و به ما نشون داد."

 

" يعني

تو بعضي وقتا تفكر مي كني؟"

 

 

"معلومه،

به شرط اينكه هي الكي توي خونه ول نگردي

كاري كه اغلب ميكني."

 

مارك پرسيد:

"چرا ما با هم اين كارو نكنيم،؟"

 

 

"آره، چرا كه نه.

همين حالا؟"

 

 "آره،چرا نه."

 

اونا روي چمنا نشستند،

چشماشونو بستند

و تمركز كردند.

و اونا همديگر و از درون ديدند

و شايد جوانب ديگه اي از خودشون وكشف كردند

 

همه چيز خيلي ساكت بود_

تا اينكه همسايه صدا زد:

 

" شما داريد چه كار مي كنيد؟"

 

بچه ها بيدار شدند

انگار كه از يه رويا بيرون اومدند

و گفتند،

"اوه ، ما يه دقيقه از خود بيخود شديم."

 

"شما فراموش كرديد سگ و راه ببريد!"

 

 

اونا به طرف اتاق غذاخوري دويدند

سگ اونجا بود_

نيمه خواب بود ولي چشماش باز بود.

دينا گفت: "اوه،"

"سگم داره تفكر مي كنه.

نگاه كن چقدر اون مهمه.

همه ي ما حالا احساس آزادي بيشتري مي كنيم."

 

 

و اونجا همسايه

با تعجب نگاهشون كرد و گفت،

"چي؟؟؟؟"

 

 

"مي بيني، مارك.

بزرگترا حتي نمي دونند آزادي چيه!!!!!"